بي قراري هاي يك كرم ابريشم
قسمت سوم كرم ابريشم:
بي قراري هاي يك كرم
خيال مي كردم همدردي پديده اي ست خاص انسان ها. برايم قابل تصور نبود كه يك كرم ابريشم هم بتواند ابزار همدردي يا دست كم احساس همدردي كند. آن هم با آدمي كه تازه دو ماه است با او همخانه شده .
سايه سياه كوچكش را روي ديوار مي بينم كه راه مي رود و يك جورايي به تعبير من دست و پا مي زند. از وقتي نشسته ام و كلي با او درد دل كرده ام بي قرار شده و مدام راه مي رود. گاهي مي ايستد ، سرش را برمي گرداند طرف من تا چيزي بگويد اما صدايي نمي شنوم. چرا حرف نمي زند؟ چرا نمي آيد مرا بغل كند، سرم را با دستهايش بگيرد و روي شانه اش بگذارد تا من هرچقدر دلم مي خواهد از ته دل زار زار گريه كنم و عقده لعنتي اين روزهايم را بيرون بريزم؟ و بعد با خيال راحت و آسوده دماغم را بالا بكشم و بروم سروقت كتابهايي كه بايد ويرايش كنم.
فكر مي كنم براي همدردي با من زيادي كوچك باشد. حتي از اين فاصله نمي توانم چشمهايش را ببينم كه احتمالا به خاطر من پر از اشك شده اند. با اينهمه همين كه مي دانم به خاطر من است كه آرام و قرار ندارد حالم بهتر مي شود و راحت تر مي توانم نفس بكشم.
وقتي به او گفتم اين ماه بدجوري از نظر مالي به بن بست خورده ام خودش را براي يك گپ يكي دوساعته آماده كرد و بي حركت نشست پاي حرفهايم. همه چيز را براي بار دهم براي او هم تكرار كردم. تمام حساب و كتاب ها را دوباره روي ورق آوردم و كاغذ را گرفتم جلوي چشمش تا ببيند كه بدجوري كم آورده ام و بعد از اين براي اينكه مجبور نباشم از مادرم پول قرض كنم بايد به فكر شغل سوم باشم. به قول همخانه ام شغل چهارم. چون به نظر او همين كه من بعد از رسيدن به خانه مي نشينم و كلي كتاب ويرايش مي كنم مي شود شغل دوم و گزارش ها و مقاله هاي اضافي را كه مي نويسم يعني دارم به شغل سومم مي رسم . برايش دوستم را مثال مي زنم تا بيشتر از اين دلش براي من نسوزد. مي گويم دخترك بيچاره همزمان دو تا كار را باهم انجام مي دهد. از جزئيات كار مي پرسد و من ترجيح مي دهم چيزي نگويم. فكر نمي كنم يك كرم بتواند از محاسبات خاص انسان ها سردربياورد.
سايه اش طوري روي ديوار راه مي رود كه خيال مي كنم دل پيچه گرفته. به نظرم كرمي كه شعورش به احساس همدردي مي رسد مي تواند به دلپيچه هم دچار شود. شايد هم اينطوري كه پيش مي رود تا خود صبح دق مرگ شود!
سيگار مي كشم و خوشحالم كه اعتراض نمي كند. اصلا به فكرش هم نمي رسد كه بايد به آدمي كه از سر شب يكريز شبيه ماشين دودي خانه را به گند كشيده تلنگري زد و او را متوقف كرد. به گمانم حتي به سلامتي من هم كه در معرض خطر است فكر نمي كند. فقط راه مي رود و پيش خودش زمين و زمان را فحش مي دهد و بعد هم با صداي بلند از من مي پرسد كه چرا از پدرم كمك نمي خواهم.
به او مي گويم كه بهتر است اين كار را نكنم. چون من و پدرم به صورت غير رسمي متعهد شده ايم كه كاري به كار زندگي هم نداشته باشيم و هيچ مسووليتي درقبال هم نپذيريم. نچ نچ مي كند و مي گويد:
: خيالات برت داشته دختر خانم! خوب مي دانم جايي كه تو زندگي مي كني اين حرفها يك جورايي بي ربط است. چرا مي خواهي اداي زندگي در كشورهاي متمدن را دربياوري؟
عصباني مي شوم. منتظر فرصتي بودم تا عصباني بشوم و بالاخره اين فرصت پيش مي آيد.
( نمي دانم كشورهاي متمدن را از كجا مي شناسد و چطوري مي داند كه من جاي ديگري زندگي مي كنم؟ گمان نمي كنم موضوع به تماشاي تلويزيون محدود شود. اين طور حرف زدن ناشي از اطلاعاتي وسيع تر است. كم كم دارم به همخانه ام به عنوان يك كرم ابريشم شك مي كنم.)
صدايم را بالا مي برم و سرش داد مي زنم. مي گويم كه پنج سال است كه حتي يك اسكناس هزارتوماني هم از پدرم نگرفته ام. آن وقت من ادا درمي آورم؟
: ادا در مي آوري چون درست زماني اين تعهد مضحك را پذيرفته اي كه هيچ كس ديگري هم به تو كمك نمي كند. تا جايي كه مي دانم اينجا از حمايت هاي دولتي هم خبري نيست. فكر نمي كني خيلي با اين نوع زندگي فاصله داري؟
برمي گردم سراغ كاغذهاي ولو شده روي زمين. حس مي كنم تمام اين صفحه ها را بايد از اول نوشت. ارزش ويرايش ندارند. سايه اش را مي بينم كه به سمت من مي آيد. مي گويد:
: نمي توانم تو را درك كنم. چون خودم وقتي به كسي نياز دارم سعي مي كنم نقطه اتصالم را با او قطع نكنم. اما تو سالهاست كه اين كار را كرده اي... خب فقط مي خواهم بدانم چرا؟
نگاهش نمي كنم. همينطوري كه مي نويسم و خط مي زنم برايش از مفاهيمي مي گويم كه به نظرم تازه با آنها آشنا مي شود. يك چيزهايي مثل حريم خصوصي، آزادي ، فرديت.
شنونده خوبي است حتي اگر به قول خودش از اين چيزها سردرنياورد. با اينهمه مي دانم كه همه چيز را خوب فهميده. شك ندارم كه او يك كرم ابريشم با شعور است. اگر هم خودش را به نفهمي مي زند دلايل ديگري دارد كه هنوز برايم مشخص نيست.
تا ساعت چهار صبح خودم را بيدار نگه مي دارم. بيشتر از اين هم اگر بيدار بمانم غير از كسالت براي فردا چيزي عايدم نمي شود.
مي روم بخوابم. همخانه ام اما مي رود روي همان سراميك آجري رنگ مي ايستد و مساحت كوچك آن را دور مي زند. تا وقتي پلكهايم روي هم بيايد به سايه بي قرارش نگاه مي كنم كه گاه بزرگ مي شود؛ درست شييه پدرم و راه مي رود و پيپ مي كشد و گاه مچاله و درهم مثل مادرم از سردرد عصبي مي نالد. بعد هم كوچك و كوچك تر مي شود و شبيه سوزن ته گردي بي حركت روي ديوار مي ماند. شبيه سوزن ته گردي كه امشب به خاطر غصه هاي كوتاه و زودگذر يك انسان بي قرار شده است.
